تبليغاتX
جفنگ
چرت ......... با پرت اضافه
سلام ... می کنم، به همه ی دخترکان شهنازی؛ که هرچند می پندارمشان توی ذهنم پا نمی دهند ... و درد دارد لبریز می شود. می دانی ؟ این روزها همیشه درد دارد لبریز می شود و نوشته های مرا هیچ سویی نیست.

صبر می کنم تا الف قامت دوست ... حافظم را گم کرده ام ... پیر من حافظ است، من ره از این پرسیده ام. هرچند پیر و خسته دل و ناتوانم کرده ...

دارم مزخرفات می گویم.

می خواهم بروم فراسوی نیک و بد، می خواهم کاری را کنم بدون این که درست یا نادرست بودنش را بسنجم. 

فکر کنم دیگر نمی خواهم نویسنده شوم، هرچند قبل تر ها هم نمی خواستم ...

سوپ مرغ و آقام جعفر نژاد قمی ...

حس می کنم باید خفه شوم.

صبر نمی کنم ... 

فیسبوک دارد پوکم می کند.

فقط خواستم به عنوان وبلاگ وفادار باشم ... همین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 23:21  توسط نقره داغ | 
دوباره سلام ....

چند وقت است می خواهم بیایم اینجا و شروع کنم به زر زدن، ولی عمر مجالم نمی دهد. از درد پرم، بی انتها. و راستی این شاهین نجفی یک آهنگ جدید خوانده؛ من چقدر دلم تنگ زندگی سگی است و شاید چقدر دلتنگ ...  نمی دانم. دلم از آدم ها گرفته است. دلم از آن خدای آن بالا هم گرفته است، نمی دانم وقتی داشت این دنیا را می آفرید سیفون برایش تعبیه نموده یا خیر ... احتمالا جواب منفی است و احساس تنهایی دارم، به قول بانو با یکی که خوب جفت و جور می شوی باز هم تنهایی، فرقی نمی کند باز هم دوتایی تنهایید و هیچ کس نیست ... ولی اینطوری باز هم یکی هست ... . آی ... زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست .

تا هنوز صبر می کنم و ... می نویسم، و قلم توتم من است. ریه ام این همه دود را نمی کشد. پس میزند انگار تمام نخ هایم را ... باید لایت تر تا کنم.

دوستدارم فریاد بزنم و و و و که چی ... فریاد بزن ... دارم گسسته می شوم.

دلخوشم به کدام راه نجات ... منِ زیر کتابها مدفون ...

دفن می شوم ... من ، مارلبرو ، درد ، عقده ، باز هم مارلبرو ، و اینک انسان ؟ کدام انسان ؟

فردا ... لعنت به فردا و ... کاش واژه ها رام تر بودند ... می دانی ؟ نمی دانی

گنجشکی که از مترسک بترسد، از گرسنگی می میرد ... ارنستو چه گوارا

مادر .................................................................................................. مرد  .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:29  توسط نقره داغ | 
می روم توی بالکن. عجب هوای ناجوری ست. بعد از چند دقیقه جان کندن سیگار خسته ام جان می گیرد و من بی اعتنا به باد و برف بوران لم می دهم روی کاناپه ی زهوار درفته ام. خیره می شوم به خانه ی همسایه ی جلویی و یاد هیچکاک می افتم. چقدر بعضی ها بعضی کارها را خوب بلدند و من حس می کنم آتش زدن توی طوفان را خوب یاد گرفته باشم. زل می زنم به زن همسایه ی جلویی که ایستاده جلوی تلویزیون. دارد دنبال کانال خودش می گردد. و من هنوز روشنم. چقدر دلم می خواهد لم بدهم روی زمین، یک بالش بگذارم پشتم و سرک ها بکشم توی خانه های مردم. یاد همین دختری می افتم که زیر لحاف دارد بلیط هفت شهر را پاره می کند. به صرافت مو های آشفته و صورت نشسته اش می افتم. چقدر ادا دارد. چقدر عشوه گری بلد است. و ذهنم می پرد بغل آن مردی که یک جایی گوشی موبایلش را از بس فشار داده در گوشش همه ی بنا گوشش دارد بی حس می شود. دارند مدل دو لایه ی عشق را تحلیل می کنند. هنوز هم روشنم. روشنم اما عجبا که به همانند لامپ کم مصرف سو ندارم. صبر می کنم تا دخترک فارغ شود. پا می شود و انگار الان دنیایش شروع شده. می نشیند پشت میز آرایشش و انگار نه انگار که زندگی جریانی دارد مستقیم. بی خیالش می شوم. شاید هم نمی شوم. نمی دانم. وبلاگ عباس معروفی را باز می کنم و عرض ارادتی. هنوز هم روشنم. یاد رویا ناصری چرت صبح گاهم را پاره می کند. زمان را می کنم توی مکان. من همیشه یک بعد را دوست داشته ام. مثل خود خدا. زنی دارد از راه پله ی آپارتمان جلویی پایین می آید. و هی پایین می آید. مردی خسته در برف دنبال رد پاهای زنش است. و من خاموش می شوم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 21:5  توسط نقره داغ | 
من ...

این بار راهم را از سوی فی سبوک کبیر کج می کنم به سمت بلاگٍ فا ... . و می نویسم. و قلمم هر روز دارد خشک تر می شود. میکشمش که روی کاغذ، صدای ناجوری بلند می شود که دیگر دلم نمی خواهد بشنوم و شاید بعضی وقت ها گوش بدهم ... آپارتمان های متری یک میلیون تومان رژه می روند در رویاهایم و من هنوز دست نمی یازم. شاید هم دست هاست که پشت سر هم می بازم. می نویسم ودر فکرم اشنو ویژه بسته ای دویست تومان است و همان مارلبرو هاندردز اصلی که بسته اش شده چهار هزار تومان بهم ریشخند میزند. البته اگر گیر بیاید. و من صبر می کنم. که همانا خداوند با صبر پیشگان است. صبر پیشه می کنم و پک میزنم به بسته ای چهار هزار تومان. این روز ها احاطه کرده از عدد. دنبال نود و صدم. و شاید دنبال صد و نود. و دارم به آن چند خطی فکر می کنم که باید برای امروز تمام می شدند. و شاید به حجاب اسلامی و ... . و دیگر هیچ. هیچ با های حسن شاید هم با های حسین. شاید هم ... این بار را نشاید. نقد میکنم و نسیه را تحریم. با کلمات طوری بازی می کنم که کوت شوند. شاید هم بخواهم مارسشان کنم. این بهتر است. می نشینم کنار نرد چوبی ام و یاد نرد مرمرین مرا بیدار می کند. یاد تاس های عاج فیل و یاد شطرنج هندی که دوست ندارم باهاش یاخالانام. یاد یاکاموز احمد کایا می افتم و در این فکرم که این پست را تایید کنم یا نه. چقدر یکی را دوست دارم توی این دنیا. چقدر خوب است و چقدر می فهمد...

پ.ن : به زرث گاتٍ من ... ... می کنم.

تازه ... فرهادی هم اسکار گرفت ... آفرین دارد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 21:33  توسط نقره داغ | 
سلام

من پرم از درد، از عقده، عقده های من ربطی ندارد به دوران بچگی ام، الان دارم درد می کشم و عقده های ته دلم توی راهرو های این چهار سال آموزش عالی دارند گره می خورند، این ترم دارم الف می شوم و هیچی و واقعا اصلا برایم مهم نیست که معدلم بیست بشود یا مردود علمی بشوم در این دانشگاه لکنتی. خوب هم می دانم چرا ... همین اساتیدی که قربان قد و بالایشان بروم با این انصاف و عدالت در نمره دهی شان عدالت علی را برایم زنده می کنند. استادی که یک ماه وقت می گذاری روی فلان مبحث پیشنهادی اش پروژه کار می کنی، آخر ترم که می خواهد ارائه ها را تحویل بگیرد ... لم داده آخر کلاس دارد با گوشی موبایلش اس ام اس بازی می کند (البته مواقعی را که بیدار است) بعد پا می شود می گوید باقی ارائه ها را به آدرس جی میل بنده بفرستید. لعنت به ... . و حضرت مدیریت محترم گروهی که چهار تا امتحان انداخته روز اربعین و هرچه بگویم از کراماتش کم گفتم ...

من آدم عقده ای هستم ولی عادت ندارم تصفیه حساب شخصی کنم. خوش باشید و بتازید.

تقصیری بر گردن شماها هم نیست، این خانه از پای بست ویران است ...

شما هم فارغ التحصیل همین سیستم آموزش عالی و دست پرورده ی یکی مثل خود هستید.

خدایا ... عقیده ام را از دست عقده ام مصون بدار ... مصون بدار ...

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 22:59  توسط نقره داغ | 
خدایا : "عقیده " مرا را از دست " عقده " ام مصون بدار . / علی شریعتی مزینانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 21:0  توسط نقره داغ | 
سلام به گلی که ما را شیفته کرد ...

اصلاح می کنم : شفته کرد ...

باز هم اصلاح می کنم : کرد ...

سلام ، من یک آدمم. از نظر بیولوژیکی البته و واقعا می خواهم بدانم از کی نماد آزادی، زن لخت است؟ من واقعا به خانوم فراهانی افتخار می کنم. به عرفان هم افتخار می کنم. و به آن شاهین نجفی ای که واقعا دوستش می دارم افتخار می کنم. البته به خانوم آیلار دیانتی هم که سالهاست نماد آزادی بنی بشر است افتخار می کنم. کلا من انسان مفتخری می باشم. خب خانوم فراهانی اصلا گیرم که من بی خیال افکارم، این کار را تایید کنم (مشتبه نشود، یعنی نظر خودم را ارائه دهم) خب چرا توی آن کلیپ جالب خوش بر و رو فقط باید شما تا آن حد لخت می شدید ؟ ....... بگذریم.

بعضی حرفها را نشاید گفتن. می ترسم از روزی که زنجیر آهنی پوسیده ای که ذهنم را، اندیشه هایم را به بند کشیده با زنجیری طلا جایگزین شود. من انسانم و نماد آزادی ام ... چرا باید آزادی ام نمادی داشته باشد؟ باید نمادی داشته باشد تا بمانم در قوس کمرش و سایز پایین تنه اش و هیکل بالا تنه اش و آن بالا آن برادر بزرگ عزیز نظاره مان کند و آفرینمان گوید. ...

و من درد می شوم و پک می زنم به سیگارم و لیوان مشروبم را سر می کشم ... زل می زنم به ساق پاهای ... نماد آزادی و از آزادی ام بسی بهره مند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 16:4  توسط نقره داغ | 
سلام فلانی ...

خیلی وقت است که نمی نویسم، امروز یک امتحان جالب داشتیم. راهنمای تدوین گزارش های علمی و فنی. خیلی جالب بود، کتاب را که باز کردم بخوانم پر بود از غلط های املایی و انشایی بچه گانه. واقعا برای نویسنده اش متاسفم. (اسم نویسنده اش فشارکی بود فکر کنم.) امروز دوباره هوای نوشتن زده به سرم. هوای فحش دادن به این و آن. اول از خودم شروع می کنم : خب اول اینکه هنوز خودم را پیدا نکرده ام. اصلا به نظر خوب نمی آید. و ادامه می دهم. یک استاد داریم ایرانی نامی، استاد مهندسی نرم افزار هستند ایشون. اونروز تو کلاس برگشته میگه این فیس بوک که چیزی نداره، بعد دو دقیقه دیگه حرف زد گفت همین گوگل، فکر می کنید چی داره ؟ هیچی. فکر میکنم نظر ایشان با من در تعریف فعل داشتن تفاوت زیادی داشته باشد.در ضمن جدایی نادر از سیمین هم گلدن گلوب را برد. آفرین به اصغر فرهادی و آفرین به همه ی آن فیلم. چقدر آدم ها زود عوض می شوند (آدم=خودم). منظور نظریات و ایده های کلی نیست، منظور سلایق است. دستم به نوشتن زیاد نمی رود. به قول فلانی ما همه بچه های زن زیادی جلالیم و من فکر می کنم همیشه باید جمله های کوتاه نوشت که ببرد و ببرد. آنقدر عصبانی که  بترساند، لرزه بیفتد توی دلت. و راستی هنوز هم انگار تکلیفم با خودم مشخص نیست ...

پ.ن : دلم هوای حافظ کرده ...

و شاید هوای خیام و هدایت ...

شاید هم هوای تئوری بازیها و کاربرد آن در شبکه های حسگر بیسیم ...  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 22:20  توسط نقره داغ | 
یکی برای یار شعر سرود ، که نمی سرود بهتر بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 21:2  توسط نقره داغ | 
«جائی‌که مردم از دولتشان بترسند، ظلم حاکم است؛ جائی‌که دولت از مردم بترسد، آزادی وجود دارد.»

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9:23  توسط نقره داغ | 

Yağmur yağar ıslanırsın vay aman
Güneş doğar kaybolursun vay aman
Ay ışığı der durursun vay aman
Yakamozsun sen

Sessiz sessiz ağlar gibisin vay aman
Zaman geldi gideceksin vay aman
Bırak ay gitsin sen kal bu gece
Umudumsun sen
.......

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 0:12  توسط نقره داغ | 
مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 21:44  توسط نقره داغ | 
تو را من چشم در راهم شباهنگام ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 21:24  توسط نقره داغ | 
قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنید ، قدری با کفشهای او راه بروید ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 12:43  توسط نقره داغ | 
سلام ...

دارم ترانه ی "هانی بنیم سوینجیم نرده" ی احمد کایا را گوش می دهم ، چقدر دلم می خواست متن ترانه را اینجا پست بزنم ، با ترجمه . و خواستم هم این کار را بکنم ولی ... ولی که چه عرض کنم ؟ من ترکم ، ترک . از آن ترک هایی که بعضی ها می گویند خیلی متعصبند ... و شاید واقعا هستند ، در هر حال نمی دانم ؟ داشتم می گفتم خواستم لیریک ترانه را همراه با ترجمه بگذارم ، خب اولین کاری که کردم گشتم دنبال ترجمه فارسی ، طبیعتا با گوگل بزرگ ...هرچند خیلی تلاشم منجر به موفقیت نشد . بنابراین سعی کردم خودم ترجمه کنم و از اینجاست که می فهمم چقدر متعصبم ، آنقدر که نتوانستم ترانه ای را که دوست دارم به زبان شکرین پارسی برگردانم ، در همین حد . بگذریم . این روزها قلمم گم شده ، از هرجا خودکاری گیر بیاورم با یک پاکت سیگار شروع می کنم رویش نوشتن . مثلا مثل نیما و شاید مثل شاملو ... چقدر دلم برایشان تنگ شده ، در هر حال دارم می گردم دنبال قلمم . اگر دیدید سلامم را برسانید . راستی ... شاید این روزها بالاخره توانستم ژوزه ساراماگو را شروع کنم ، کوری اش را ... و دیگر اینکه : عزت زیاد ...

پ . ن : این چند سطر هم چند رنگ شد انگار ...هیچکدام مثل قدیم نمی چسبد ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 23:49  توسط نقره داغ | 
در نور فانوس بهاری 

                         من هستم

                                      تو هستی .

                                                                                                                    تاکاهاما کیوشی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 12:55  توسط نقره داغ | 
سلام

همیشه خیلی حرفها را برایمان دانسته فرض کرده اند و ما یاد نگرفته ایم ، یاد نگرفته ایم خوب باشیم . یاد نگرفته ایم شرافتمان را حراج نکنیم و شاید اصلا یاد نگرفته ابم یاد بگیریم . خیلی این روزها ناسازم ... خیلی بیشتر از چیزی که بتوان فکرش را کرد ... می خواهم داد بزنم ، آنقدر محکم که همه ی دنیا بشنوند ، از خیلی چیزها پرم ... از خیلی چیزها خالی ... از درد پرم ، از این درد وانفسا ... از درد بودن ، از درد نبودن ، از همه ی آدم هایی که سر جایشان نیستند و از خودم ، از خودم که انگار همه ی دنیا از دستم شاکی است ... از امید خالی ام و تمام ... همین که امید نداری تمام می شوی ، می بازی و دیگر حال ادامه ی بازی را نداری ...

هی استاد ... کاش بودی و می دیدی چه کرده اند ... کاش بودی و میدیدی چقدر راحت این دست را باختیم ...

هی بانو ... باش ... بودن را بها سنگین است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 17:2  توسط نقره داغ | 
چقدر این روز ها ناساز است ...
دستم به نوشتن نمی رود انگار ، نه نمی رود
به قول ... کاش سه تار بلد بودم ...

بگذر ... از سر پیمان بگذر ... 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1390ساعت 15:8  توسط نقره داغ | 
«می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند، ستایش کردم، گفتند خرافات است، عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه‌است، خندیدم، گفتند دیوانه‌است، دنیا را نگه دارید ، می‌خواهم پیاده شوم!»
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 15:11  توسط نقره داغ | 
«در سقوط افراد در چاه عشق، قانون جاذبه تقصیری ندارد.»                                  آلبرت اینشتین

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت 1390ساعت 19:8  توسط نقره داغ | 
انسان با غرور می‌تازد، با دروغ می‌بازد و با عشق می‌میرد ...                                 علی شریعتی
+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 18:44  توسط نقره داغ | 
بگذار دیدن تو را با دردها آشنا کند ، اما هرگز کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن .         علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 14:17  توسط نقره داغ | 
اگر نتوان آزادی و عدالت را یک جا داشت و من مجبور باشم میان این دو یکی را انتخاب کنم آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتی اعتراض کنم.                                                   

                                                                                                                           آلبر کامو


من ...

آهنگ kör bıçak با هندزفری سفیدم ... 

زندگی ...

مارلبرو هاندردز ... 

صدای تق تق یک کفش پاشنه بلند مجلسی مشکی ...

ذهنم آرام و قرار ندارد ... مثل تمام شب هایی که دوست داشتم بخوابم ... 

 ...

Bahtımın yazısını kan ile yazdım ben
Gönül yarasını kör bıçakla kazdım ben

Giden sevgilinin arkasından ağlama
Ellerin yatağını sakın ha senin sanma
Kendi ellerinle yaralarını dağlama
Sen sen ol Allahın'dan bir başkasına yanma

Söz – Müzik : Murat Göğebakan



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 12:46  توسط نقره داغ | 
گند بزنند به این سیستم آموزش عالی ...

به دانشگاه های ایران ...

به اساتید مزخرفش ... 

مخصوصا به دانشگاه خودم ...

و اساتید خودم ... 

و به علمشان ...

همین ... 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 1:24  توسط نقره داغ | 
برای زنم ...

برای آنوقت ها که بودم و بود ...

برای آنوقت ها که نبودم ... ولی او آنقدر بود تا باشم ...

برای او ...

برای اردی بهشتی بودنش...

برای تمام چیزهایی که دارم و خواهم داشت ولی ... نداشتمشان ... 

برای ...

برای چیز هایی که هرگز نمی توانم و نخواهم توانست بنویسم ...

برای سرزمین دلتنگی هایش ...

برای دود تلخ ماربرو ...

برای ما ... 



+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 12:44  توسط نقره داغ | 
سلام ، مثل همه وقت هایی که یک چیزی می خواهد شروع شود ... . فکر که می کنم به یک نتیجه ی جالب می رسم ... ما واقعا بچه های آذربایجانیم ... آذربایجان ... شرف ... غیرت ... برف ، شاید فقط آخری ...

الان لم داده ام جلوی رایانه ی شخصی خودم ، به مجاورت بخاری باید باشم ... شاید و با یک عدد صفحه کلید عاری از هر نوع نشانه های زبان گرانقدر پارسی کلنجار می روم ... سرمای این فصل از سال را دوست دارم ... هوای خودمان است ... دلم بدجوری هوای دود و دم کرده ... ان شاءالله فردا در خوابگاه ...

داشتم وبلاگ رسول را می خواندم ... نامه چاپلین را ... و این که باید یک نقل قول از چاپلین بزنم توی وبلاگ ...

زنم آنطرف دارد برایم شال می بافد و من دارم می نویسم ...

چند روز است دارم می خوانم ... فرجه فرصت خوبی است ... برای همین است که دوباره قلمم به راه شده ... 

دلم هوای استاد ازل را هم کرده ... 

زندگی چیز عجیبی است ...اگر بشود گفت چیز است ...

راستی یاد گل های رز بلوار آل احمد بخیر ... مخصوصا با این هوای سرد زمستان

یاد آن مرتیکه ... فرهاد هم بخیر ...

یاد ما هم بخیر ...

و یاد ...

پ.ن : عنوان همان بماند بهتر است ...

پ.ن 2 : ایام به کام


+ نوشته شده در  شنبه هجدهم دی 1389ساعت 1:35  توسط نقره داغ | 
خیلی وقت است که از خودم دورم ، از نوشتن هایم ، از اینجا ، نمی دانم ... شاید درگیر این روزمرگی لا مذهب شده باشم ... شاید هم درگیر درس و دانشگاه ، دلم یک نم آرامش می خواهد و خواب ... یک ذره بخوابم حالم خوب می شود . دلم نمی خواهد بشینم توی کلاس ساختمان داده ، دلم .... دلم و ..... دلم 

هی ... 

چقدر روزگار عجیبی شده .... 

دلم می خواهد این امتحان را زودتر بدهیم شرش کم شود ، اصلا حال و حوصله ی درست و حسابی ندارم ... 

حال و حوصله ی خیلی کارها را ...  

کاش می توانستم فقط بخوابم و آرامش .... نهایت آرامش .... 

مثل آن آرامشی که نئو آخر ماتریکس 3 دارد ، یا مثل خیلی از آرامش های دیگر ... 

فکر می کنم سانسورمان کرده اند .... 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آذر 1389ساعت 10:49  توسط نقره داغ | 
از شیطان پوزش می طلبیم ... 

ما فقط یک طرف داستان را شنیده ایم ... 

تمام کتابها را خدا نوشته است . 

                                              ساموئل بوتلر

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام آبان 1389ساعت 16:48  توسط نقره داغ | 
عقده ... 

درد ... 

و دوباره عقده ... 

آدمهای ما اینها را دارند ... 

یک چیز دیگر هم دارند ... 

عقده 

یادم هست ... داستایوسکی گفته بود اگر خداوند نباشد ، همه چیز مجاز است . 

امیدوارم گذر جامعه ایران سریعتر رخ بدهد ... 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 16:42  توسط نقره داغ | 
دوباره ...

دست به قلم شدن های نا به هنگام

خیلی وقت است که دلم می خواهد بنشینم یک گوشه ی دنج و بنویسم ، این روزها درد ها دارند کله پامان می کنند ، امروز ... بعد شاید چند ماه ، سری زدم به وبلاگ عباس معروفی ، چقدر این روزها همه بی حالند... دلم هوای شعر مهشید امیر شاهی کرده ، دلم هوای برگ ریزان پاییز را کرده با هوای سرد ناسازش ، دلم هوای قوری چای دارچین را کرده با پاکت سیگار ماربرو هاندردز ...

این روزها دوریم ... شاید از بودن ها ... شاید از خودمان ... ولی انگار این روزها خیلی اخلاقی شده ایم ... نمی دانم تا آنجایی که یادم است یکبار شاهین نجفی گفته بود اخلاق اگر می توانست هزار ها سال وقت داشت تا بشر را به یک جایی برساند ... بی خیال اخلاق ... بی خیال همه چیز ... دلم خودمان را می خواهد ... من و زنم ... تا هرچی از دهنم در می آید به هر کی که دلم می خواهد بگویم و آخر سر بگویم آهان ... من ، منتقدم ... و بعضی وقتها بیایم کلی به یک رمان تازه منتشر شده فحش بدم و  بشوم منتقد ادبی ...

نمی دانم ...

نمی توانم بنویسم ... ... شاید حسش نیست ، شاید حالش نیست ، شاید وقتش نیست ... فقط نمی توانم بنویسم ... نوشتن ، کاری که خیلی وقت است نکرده ام ...

مهم نیست

مثل خیلی چیز ها که دیگر مهم نیستند ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مهر 1389ساعت 16:51  توسط نقره داغ |